کجا هستند این طالبانی که آرامش و یک خواب راحت را بر کودکان ما حرام اند؟ کجا هستند این دشمنانی که به بهانه نابودی آنها هر روز سرک ها و کوچه های ما بوی خون و باروت می گیرد و این حجم بی روح و سنگی بلوکهای سیمانی و سرد که انتها یا ابتدای بسیاری از سرک ها و کوچه ها را بسته است، گواه این است که حافظان داخلی و خارجی ما بیشتر از ما در هراسند و بر جان خویش بیمناک، چرا که ما در خانه هایمان، هر اتفاقی بیافتد در امان خواهیم بود؛ اما آن ها در آن موترهای گران قیمت به حتم هر لحظه در خطر هستند.
به نام چه کسی میجنگیم، به نام طالب و تروریسم ستیزی در قصد زیر و رو کردن کدام ارزشها و توانمندیها هستیم؟ طالب خوب است یا بد؟ و بعد صحبت از این که مگر ما طالب خوب هم داریم؟ اینجاست که حرکت های پارادوکسیکال و نقیض نمای داخلی و خارجی بیحد غیر قابل تحمل و احمق کننده به نظر می رسد. نبود یک پلان و استراتژی دقیق و شفاف در مقابل نه تنها طالبان که در برابر حل هر چالش و معضله در افغانستان، نشان می دهد که کسی در این
سرزمین برای دوستی و آوردن صلح و ثبات نیامده است.
مگر این مردم پا برهنه و مظلوم چه برتری بر بسیاری از بیچارگان افریقا و دیگر نقاط محروم و در حال استهلاک دنیا دارند که این گونه محبت جامعه جهانی نصیب شان شده است، مرغ اقبالی که به سر این ملت نشسته است در طمع دانه ای درشت بساط گسترده است که در نظام لیبرال سرمایه داری آن چه حرف اول را می زند سود است و سود آوری.
باور کنید تنها اندکی شعور و دریات و واقع بینی لازم است تا ماهیت خیلی از اقدامات و حرکتها روشن شود. البته نباید از حق گذشت که افغانستان 2010 هرگز با افغانستان 2001 قابل مقایسه نیست. ما خیلی چیزها را به دست آورده ایم و در عوض بسیاری از ارزشها و عناصری که میتوانست ما را مدیریت و رهبری کند از دست داده ایم. اگر دموکراسی و ارزشهای آن به صورت نسبی و کم و بیش در ظاهر رونما شده است، در عوض بسیاری از ارزشهای درون دینی که میتوانست ما را به گسستن زنجیرهای مريی و نامريي که بر دستان این ملت بسته شده است، یاری کند، را از دست داده ایم.
سخت است که باور کنیم ما فقط به دست آورده ایم و برد یکسر از آن ما بوده است، سخت است که چشم ها را ببندیم و از یاد ببریم که بسیاری از خانه ها قربانی داده اند و غبار دردی عمیق بر صورت کودکانی نشسته است که شاید تا آخر عمرشان در انتظار بازگشت پدرهاشان نشسته باشند. خانه هایی که ویران شده در کنار بلند منزل هایی که ساخته شده، سیلی تلخی است که بر صورت ادعاهای کاذب ما همواره نشانی از خود به جای گذاشته است، فقط اندکی واقع بینی لازم است تا باور کنیم که ما راه زیادی را به جلو و مایل ها به عقرب برگشته ایم.
چرا امروز سیاست ما عین حماقت ما شده است و حماقتهامان سیاستهامان را شکل می دهد؟ برای به دست آوردن کدامین عناصر خودمان را کرده
به ناخالصیهایی آغشته ساخته ایم که فقط مرگ و عذاب جاودان تطهیر کننده آن ها خواهد بود؟